روابط دختر پسر :
شاید برای شما هم پیش اومده باشه که نسبت به یک نفر احساس خاص تری داشته باشین و یه جورایی حس مالکیت داشته باشین نسبت به اون ...
به نظر شما محدود کردن اون شخص از ارتباطات اجتماعی /نوع پوشش/نوع برخورد/بیرون رفتن ها/گذراندن وقت با دوستان دیگر و یا مهمونی رفتن کار درستیه ؟
یه جایی خوندم که اگه یه نفر و دوس داری هیچ وقت آزادیهاشو محدود نکن..بزار آزاد باشه اگه تو رو دوس داشته باشه به هیچ وجه حرمت شکنی نمی کنه و از آزادیی که داره سو استفاده نمی کنه..
بعضی ها هم البته ناخواسته جنبه آزادی رو ندارند و متاسفانه رفتاری که شایسته نوع برخورد شما هست رو ندارند..این به طرز تفکر شما ربطی نداره..این به ظرفیت طرف مقابل بر می گرده ..
اگه رفتار یا رفتارهایی از طرف مقابل برای شما سخت و غیر قابل تحمل هست..هیچ وقت سعی نکنید یا محدود کردن مستقیم آزادی اونها اون رفتار رو از بین ببرید..مثلا اگه شما یه دوست پسر دارید یا یه دوس دختر که دوستای نابابی داره ولی خودش متوجه نیست..به جای اینکه از اون بخواهید رابطشو با اون قطع کنه با محبت بیشتر و توجه بیشتر سعی کنید ابتدا به دوستتون نزدیک تر بشین..بعد معایب اون فرد و با آرامش و بدون موضع گرفتن براش توضیح بدید..اینجوری خیلی بهتر جوا می ده. تا اینکه بگین من دوس ندارم با فلانی بگردی.چون اگه فردا موقعیت مشابهی برای شما هم پیش اومد اونم به همین روش شما عمل می کنه و آزادی شما رو محدود می کنه.....
سعی کنید با پنبه سر شترو ببرین
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 10:9  توسط دوپیکر
|
این داستاني است درمورد اولين ديدار " امت فاكس" ، نويسنده و فيلسوف معاصر ، از رستوران سلف سرويس ، هنگامي كه براي نخستين بار به آمريكا رفت.
وي كه تا آن زمان هرگز به چنين رستوراني نرفته بود در گوشه اي به انتظار نشست با اين نيت كه از او پذيرايي شود. اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي شد ناشكيبايي او از اينكه مي ديد پيشخدمتها كوچكترين توجهي به اوندارند، شدت گرفت. از همه بدتر اينكه مشاهده مي كردكساني كه پس از او وارد شده بودند در مقابل بشقابهاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وي با ناراحتي به مردي كه بر سر ميز مجاور نشسته بود، نزديك شد و گفت: " من حدود بيست دقيقه است كه در ايجا نشسته ام بدون آنكه كسي كوچكترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما كه پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد! موضوع چيست؟ مردم اين كشور چگونه پذيرايي مي شوند؟
مرد با تعجب گفت: " ولي اينجا سلف سرويس است" سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي كه غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره كرد و ادامه داد به آنجا برويد، يك سيني برداريد هر چه مي خواهيد انتخاب كنيد، پول آنرا بپردازيد، بعد اينجا بنشينيد و آنرا ميل كنيد! "
امت فاكس كه قدري احساس حماقت مي كرد، دستورات مرد را پي گرفت اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد كه زندگي هم در حكم سلف سرويس است. همه نوع رخدادها، فرصتها، موقعيتها، شاديها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالي كه اغلب ما بي حركت به صندلي خود چسبيده ايم و آنچنان محو اين هستيم كه ديگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتي شده ايم از اينكه چرا او سهم بيشتري دارد كه هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است، سپس آنچه مي خواهيم برگزينيم.
وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد به دليل آنست كه
شما هم چيز زيادي از او نخواسته ايد
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 9:43  توسط دوپیکر
|
چند وقتي بود در بخش مراقبت هاي ويژه يک بيمارستان ، بيماران يک تخت بخصوص در حدود ساعت 10صبح روزهاي يکشنبه جان مي سپردند و اين موضوع ربطي به نوع بيماري و شدت وضعف مرض آنان نداشت.
اين مسئله باعث شگفتي پزشکان آن بخش شده بود به طوري که بعضي آن را با مسائل ماوراي طبيعي و بعضي ديگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد ديگر در ارتباط مي دانستند.کسي قادر به حل اين مسئله نبود که چرا بيمار آن تخت درست در ساعت 10 صبح روزهاي يکشنبه مي ميرد
.به همين دليل گروهي از پزشکان متخصص براي بررسي موضوع تشکيل جلسه دادند و پس از بحث و تبادل نظر تصميم بر اين شد که در اولين يکشنبه ، چند دقيقه قبل از ساعت 10در محل مذکور براي مشاهده اين پديده عجيب و غريب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود ، بعضي صليب کوچکي در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضي دوربين فيلمبرداري با خود آورده و …
دو دقيقه به ساعت 10 مانده بود که « جانسون » نظافتچي پاره وقت روزهاي يکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حيات را از پريز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقي خود را به پريز زد و مشغول کار شد ..!!
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 9:36  توسط دوپیکر
|
از: خدا
به : تو
تاريخ : امروز
موضوع : خودت
رفرنس نامه : زندگي

من خدا هستم امروز مي خواهم به تمامي مشكلات تو رسيدگي كنم به كمك تو هم نيازي ندارم پس روز خوبي داشته باشي
من دوستت دارم و بخاطر داشته باش وقتي شرايط بنحوي هست
ند كه تو نمي توني از پس مشكلاتت بربياي اصلا سعي نكن كه خودت پي راه حل باشي بلكه اونها را بعهده خداوند بگذار
زمانش كه برسد خودم رسيدگي مي كنم تمامي مشكلات حل مي شوند اما در زماني كه من تعيين مي كنم نه زماني كه تو مي خواهي
وقتي كه مشكلت رو پيش من مي فرستي ديگه دليلي براي نگراني نيست بجاي نگراني روي چيزهايي تمركز كن كه الان توي زندگيت داري
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 18:22  توسط دوپیکر
|
به دنبال خدا نگرد خدا در بيابان هاي خالي از انسان نيست خدا در جاده هاي تنهاي بي انتها نيست به دنبالش نگرد
خدا در نگاه منتظر کسي است که به دنبال خبري از توست خدا در قلبي است که براي تو مي تپد خدا در لبخندي است که با نگاه مهربان تو جاني دوباره مي گيرد
خدا آن جاست در جمع عزيزترين هايت خدا در دستي است که به ياري مي گيري در قلبي است که شاد مي کني در لبخندي است که به لب مي نشاني خدا در بتکده و مسجد نيست گشتنت زمان را هدر مي دهد خدا در عطر خوش نان است خدا در جشن و سروري است که به پا مي کني خدا را در کوچه پس کوچه هاي درويشي و دور از انسان ها جست و جو مکن خدا آن جا نيست
او جايي است که همه شادند و جايي است که قلب شکسته اي نمانده در نگاه پرافتخار مادري است به فرزندش در نگاه عاشقانه زني است به همسرش بايد از فرصت هاي کوتاه زندگي جاودانگي را جست زندگي چالشي بزرگ است مخاطره اي عظيم فرصت يکه و يکتاي زندگي را نبايد صرف چيزهاي کم بها کرد چيزهاي اندک که مرگ آن ها را از ما مي گيرد زندگي را بايد صرف اموري کرد که مرگ نمي تواند آن ها را از ما بگيرد زندگي کاروان سرايي است که شب هنگام در آن اتراق مي کنيم و سپيده دمان از آن بيرون مي رويم فقط چيزهايي اهميت دارند چيزهايي که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند همچون معرفت بر خدا و به خود آيي

دنيا چيزي نيست که آن را واگذاريم دنيا چيزي است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم سالکان حقيقي مي دانند که همه آن زندگي باشکوه هديه اي از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمي کنند کساني که از دنيا روي برمي گردانند نگاهي تيره و يأس آلود دارند آن ها دشمن زندگي و شادماني اند
خداوند زندگي را به ما نبخشيده است تا از آن روي برگردانيم سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگي» را «زندگي کرده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 18:20  توسط دوپیکر
|
قلبم را عصب کشی کردم...! دیگر از سردی نگاهی ،نخواهد لرزید... و از گرمی آغوشی، نخواهد تپید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 18:17  توسط دوپیکر
|
از نظر گاندی هفت موردی که بدون هفت مورد دیگر خطرناک هستند: 1-ثروت، بدون زحمت 2-لذت، بدون وجدان 3-دانش، بدون شخصیت 4-تجارت، بدون اخلاق 5-علم، بدون انسانیت 6-عبادت، بدون ایثار 7-سیاست، بدون شرافت
این هفت مورد را گاندی تنها چند روز پیش از مرگش بر روی یک تکه کاغذ نوشت و به نوهاش داد

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 18:13  توسط دوپیکر
|
سلام من دوپیکرم/یه آدم معمولی که بعضی وقتا دنیای خاصی داره . بعضی وقتا هم زندگیش پر از تکرار و خط خوردگیه مثه بقیه آدمای همین دور و بر...
بعضی وقتا شاده شادم//بعضی وقتا هم غصه ها می زنه بالا تا زیر خرخرم....
بعضی وقتا از خوشحالی گریه می کنم و بعضی وقتا از ناراحتی پوزخند تلخی به زندگی می زنم که دو سه وجب اون ورترم داره مسخرم می کنه...
بعضی وقتا اینقد به خدا نزدیک می شم که کف پاهاشو قلقک می کنم . بعضی وقتا هم اینقد دور اینقد دور اینقد دور اینقد دور ....... که نقطه هم نیسم (.)
خیلی وقتا دلم واسه کودکیهام تنگ می شه ..نه واسه این که قسط نداشتم .اجاره مغازه نمی دادم.یا اینکه گیر پول یه هات داگ تنوری با سس مخصوص باشم..
نه...
واسه اینکه قلبم و ذهنم اونقد کوچیک بود که تموم دنیام جوجه پنبه ای زردی بود که داشتم و آخرش هم گربه خوردش ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 18:52  توسط دوپیکر
|